نخل و نارنج
کتاب «نخل و نارنج»
وحید یامین پور

یکی از فقهای بزرگ ایرانی اسلام و مرجع تقلید بزرگ شیعه، بی‌شک شیخ مرتضی انصاری است که او را به «خاتم الفقها و المجتهدین» می‌شناسند. شیخ مرتضی که متولد سال ۱۲۱۴در دزفول است، در جوانی به نجف سفر می‌کند و در آنجا به تحصیل علم می‌پردازد. او شاگردان بزرگی مانند میرزا جلال‌الدین اسدآبادی و میرزای شیرازی (صاحب فتوای تحریم تنباکو) را پرورش داده است.

کتاب نخل و نارنج نوشته وحید یامین‌پور روایتی داستانی است از زندگی‌نامه‌ی شیخ مرتضی انصاری و رویدادهایی که در زمان حیات او رخ می‌دهد؛ مانند جنگ‌های ایران و روس، امپراتوری عثمانی و حضور انگلستان در ایران. این کتاب توسط انتشارات جمکران به چاپ رسیده و شامل ۲۴۸ صفحه است.

جالب توجه این است که در حالی که این اثر اولین تجربه‌ی یامین‌پور در حوزه‌ی نویسندگی داستانی است، متن با لحنی شیرین و روان به رشته‌ی تحریر درآمده است. به‌طوری‌ که از خواندن متن کتاب خسته نخواهید شد.

موضوعی که باعث لطافت بیشتر کتاب می‌شود، استفاده‌ی نویسنده از جملات شاعرانه و پرمعنایی در میانه‌ی متن است. برای مثال در جایی از کتاب نوشته شده:  

«گاهی حسِ مبهمی از انتظار یک واقعه یا شنیدن یک خبر ناخوشایند یا حل نشدن یک تلخی مزمن به هم می‌آمیزد و دل را آشفته می‌کند. دل راه خودش را می‌رود و گاه باید او را گرفت و نشاند و پرسید: «به کدام راه می‌روی؟ به کدام راه من را می‌کشانی دل؟»

نویسنده‌ی کتاب در مصاحبه‌ای بیان می‌کند: «نخل و نارنج اثری درباره‌ی دین نیست، بلکه خوانشی از زندگی است که به نظرم تاریخ مصرف ندارد، مخاطب همراه اثر می‌شود و همان ابتدا ممکن است شباهت‌هایی بین خودش و شخصیت اصلی و شرایطی که او را احاطه کرده، پیدا کند.»

برشی از کتاب را با هم می‌خوانیم:

«بازار نجف از هفت شاخه به حرم منتهی می‌شد و آن راهی که مرتضی می‌آمد از سمت شرق و در مقابل ایوان طلا به حرم می‌رسید. چند نفر با لباس‌های بلند عربی در حال بازگشت از نماز جماعت ظهر و عصر بودند. از اقامه‌ی نماز چیزی نگذشته بود و هنوز خادمان حرم درها را نبسته بودند. مرتضی نعلینش را بیرون حرم از پا درآورد و به سمت درگاه چوبی رفت. نعلینی که به زردی می‌زد فرسوده‌تر از آن بود که کسی را به طمع بیندازد. درگاه را بوسید و گونه‌ی راستش را روی زمین گذاشت که ناگهان موجی از دلتنگی آمیخته با اشتیاق توفید و چشم‌ها را به اشک نشاند. در برابر ایوان طلا ایستاد تا اذن دخول بخواند، ولی پیش از آن دوست داشت بار دیگر تمام زوایای حرم را با دقت ببیند و به خاطر بسپارد.

حرم خالی از زائر و نمازگزار بود و جز گفت‌وگوی مبهم خادمان در شبستان‌های اطراف صدایی شنیده نمی‌شد. مرتضی با قدم‌های کوتاه خود را به ضریح رساند؛ دست‌هایش را در پنجره‌های نقره‌ای آن گره کرد و پیشانی را بر آن تکیه داد. آن رؤیای ملکوتی را به یاد آورد و تمام وجودش از خاطره‌ی شنیدن صدای امیرالمومنین مشتعل شد.»

گفتن یک نکته لازم است. اگر فکر می‌کنید روایت زندگینامه‌ای از زندگی شخصی که احتمالا او را نمی‌شناسید نمی‌تواند آنقدر هم جذاب باشد ، باید بگویم این اثر را بخوانید تا متوجه خطای شناختی خود بشوید!

محمدسجاد حاجی‌رحیمیان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *